مرض مرگ
بیشتر مردم مدتهای دراز زندگی کردهاند بیآنکه به آن بیندیشند. فقط در یکی از روزها «چرا؟» سر برمیدارد و در خستگیِ حیرتآلود، همه چیز آغاز میشود.
من بیست سال دیگه میمیرم. الآن حدود سی و شش ـ هفت سالمه. یعنی نزدیک چهل. بیست سال دیگه میشه نزدیک شصت. فکر میکنم واقعبینانه است؛ نه خیلی خوشبینانه نه خیلی بدبینانه.
دیشب چند ساعت از نصف شب گذشته بود که ناخودآگاه و غافلگیر کننده یه دفعه این فکر افتاد توی کَلَّهم. بدون هیچ دلیلی. من بیست سال دیگه میمیرم. اضطراب دلام رو چنگ میزد. گیجِ خواب بودم ولی خوابام نمیبرد. منطقِش کاملاً درست بود. شصت سالگی اصلاً بدبینانه نیست. حتا زودترش هم خیلی دور از ذهن نیست. چند بار مرور کردم. درست بود. بیست سال دیگه. بیشتر وقت ندارم. انگار مریضِ سرطانی که دکترا بهش خبر داده باشند که چند سال دیگه بیشتر زنده نیست؛ به همون شدت انگار که تازه فهمیده بودم چهقدر وقت دارم. انگار حقیقتی که تا حالا ازم مخفی مونده بود یه دفعه برام فاش شده بود.
یادِ بیست سالِ پیش افتادم. مثلاً حدود هفده سالگی: یه سالِ دیگه دیپلم میگیرم... و حالا نزدیکِ سی و شش ـ هفت سالگی. توی این بیست سال چه اتفاقی افتاده؟ چیکارا کردم؟ اگه توی بیست سال آینده هم بخوام همینجوری باشم، ارزش ادامه دادن نداره. بهتره همین حالا خودم تمومش کنم.
بیست سال دیگه میمیرم. فقط بیست سال وقت دارم. یعنی به اندازة از هفده سالگی تا حالا. هفده سالگیم بهم خیلی نزدیکه. سومِ نظری. دبیرستانِ توحیدِ شیراز. دوستای اون موقعم هنوز هستند. باهم دوستیم. اصلاً خاطرات اون روزا هنوز خیلی راحت حضور داره. چیزی ازشون نگذشته. به هفده سالگیم خیلی نزدیکم. یه دفعه به فکرم خطور کرد که به همین اندازه هم به شصت سالگی نزدیکم. یعنی به مرگ. هیچی نمونده. در واقع تقریباً تموم شد.
حس میکنم آدما معمولاً جوری زندگی میکنن که انگار مرگ رو باور نمیکنن. انگار مرگ مال یه کسای خاصیه. مثلاً دیدهید وقتی که یه صحنة تصادف که کشته داده رو میبینیم، وقتی میبینیم یه نفر گوشة خیابون افتاده و روش پارچة سفیدی کشیدن که بعضی جاهاش قرمز شده، دلمون ریش میشه؟ بیشترِ آدما زود رد میشن. صحنه رو زود از ذهنشون بیرون میکنن. بعضیا هم البته دوست دارن یه کم وایستن، یا تصویر صحنه رو بیشتر توی ذهنشون بالا پایین کنن. یه جور حس مالیخولیایی. ولی همه تقریباً در این که توی دلشون یه جوری میشه، مشترکن. و در یه چیز دیگه هم مشترکن. در این که اصلاً فکر نمیکنن که این اتفاق ممکنه برای خودشون هم بیفته. حتا اگه به این هم فکر کنن، خیلی تحمل ندارن که این فکر رو واقعاً جدی بگیرن یا زیاد روش توقف کنن. چند ثانیهست. زود از ذهن محو میشه. نه فقط تصادف. مثلاً موقع صحبت کردن از یه آدمِ سرطانی. حتماً خیلی پیش اومده برامون. معمولاً جوری به یه سرطانی فکر میکنیم که انگار اون از یه جای دیگهست که ربطی به ما نداره. میگیم «سرطانیا». انگار یه آدمای خاصی هستند.
ما معمولاً جوری زندگی میکنیم که انگار با مرگ حالاحالاها فاصله داریم. ولی نداریم. اگه این وسط مسطا، سرطانی، تصادفی، ایدزی، هپاتیتی، چیزی سروکلهش پیدا نشه، تازه یکی توی سن من، به همون اندازه که به هفده سالگیش نزدیکه، به مرگ نزدیکه. این یعنی این که آخرای کاریم. و حالا که فکرشو میکنم حس میکنم که از اولش هم آخرای کار بودیم. فقط باورمون نمیشده. چون به زندگی «عادت» کرده بودیم. یعنی همه از بچگی یه جوری با آدم رفتار کردن که توی رفتاراشون، مرگ غایب بوده. فقط زندگی رو به بچههاشون، به ما، یاد دادن. مرگ رو یاد ندادن. برای همین یاد گرفتیم که زندگی کنیم. و یاد گرفتیم که مرگ رو خیلی دور بدونیم. نه، انگار اصلاً مالِ ما نیست این چیزا. مال دیگرانه. «سرطانیا»، «ایدزیا»، «تصادفیا»، خلاصه آدمایی که یه جورایی یه جورِ دیگه هستن.
در وابستگیِ انسان به زندگی، چیزی بسیار قویتر از یک فلسفه وجود دارد. قضاوتِ جسم بر قضاوتِ روح میچربد و جسم در برابر نابودی عقب مینشیند. پیش از آن که به اندیشیدن عادت کنیم، به زندگی کردن عادت کردهایم.
یه وقتی به این فکر میکردم که اگه یه روز بفهمم که سرطان دارم و مثلاً پنج سال دیگه بیشتر زنده نیستم، چیکار میکنم. اون روز فکر میکردم ـ و حالا هم تا حد خیلی زیادی همین فکر رو میکنم ـ که در این صورت، خیلی از قواعد و آدابِ زندگی توی این دنیا، خیلی از چهارچوبها، خیلی از دغدغهها، تلاشها پیگیریها، خیلی از درگیریها، خلاصه خیلی از ـ وشاید تقریباً همة ـ قواعد زندگیِ روزمره برام بیاعتبار میشن. وقتی به این فکر کردم که فرض کن واقعاً پنج سال دیگه بیشتر زنده نیستی، تازه فهمیدم که چهقدر آدم زندگیش بر مبنای «آینده» تنظیم شده. خیلی از کارایی رو که امروز میکنیم ـ و شاید همة کارامون ـ برای این که به «یه جایی» برسیم (هر کس به نحوی). و اون «یه جا» در آینده قرار داره. البته آیندهای بسیار مبهم. آیندهای که معلوم نیست کِی از راه میرسه. آیندهای که حواسمون نیست که توش مرگه. آیندهای که به مرگ ختم میشه و ما چون به زندگی عادت کردیم، عادت کردیم که بهش فکر نکنیم. همهش میگیم آینده و فکرمون رو دائم از این حقیقت که این آینده یعنی مرگ، منحرف میکنیم تا امیدوار بمونیم. کار میکنیم، مدرک میگیریم، رزومهمون رو روز به روز تقویت میکنیم، سرمایهگذاری میکنیم، دانشمون رو افزایش میدیم، و به طور کلی برنامهریزی میکنیم. دائم در حال برنامهریزی کردن هستیم. دائم «محاسبه» میکنیم. تا به بهترین وجه از وقتمون استفاده کنیم. تا به بهترین وجه مثلاً از زندگیمون استفاده کنیم. یعنی چهکار کنیم؟ یعنی تلاش کنیم برای آیندهای بهتر. برای «بهتر» بودن. برای «خوبتر» بودن برای «شریفتر» بودن. این پسوندهای «تر» که آخر این کلمات هست، همه نشونهای از آینده دارن. حتا توی شرافتمندی و آبروداری هم، اون محاسبهگری و آیندهنگری دخالت داره. و شاید اینجا خیلی هم بیشتر از جاهای دیگه.
حالا اگه مطمئن شی که مثلاً پنج سال دیگه میمیری ـ من که در مورد خودم اینجوری فکر میکنم ـ دیگه اون آینده پاش از زندگیم بیرون کشیده میشه. چیزی برای ذخیره کردن، برای سرمایهگذاری، برای برنامهریزی نمیمونه. معیارها به هم میریزه. آینده که حذف بشه، حتا قاعدة شرافت هم به هم میریزه. به نظر شما چی باقی میمونه؟
از زمان طفولیت، ما به خاطر آینده زندگی کردهایم: «فردا ـ در آینده ـ بزرگ که شدی میفهمی»، فردا، همیشه فردا، در حالی که فردا مرگ است. روزی انسان به این فریب پی میبَرَد و میفهمد که زمان بدترین دشمن اوست.
یه دفعه انگار کشف کردم که نیازی نیست که دکترا خبر بدن که سرطان دارم. همینجوریَم خودم میدونم که بیست سال دیگه بیشتر زنده نیستم. اون مهلتِ پنج ساله تبدیل به بیست سال شده. همین الان، بدون هیچ دکتر و معاینه و آزمایشی میدونم که یه مرضی دارم که بیست سال دیگه منو میکشه. و دیشب، نیمههای شب، انگار کشف کردم که همة قواعدِ زندگیِ روزمره، چهقدر مضحک و سرکاریه.
حالا که داره تموم میشه، پس خیلی چیزا رو دیگه لازم ندارم. لازم نیست خیلی از کارا رو انجام بدم. یا دستکم لازم نیست نگرانشون باشم. احساس میکنم حالا که داره تموم میشه، دیگه نگرانیِ «از دست دادن» نگرانیِ احمقانهایه به همون اندازه که ولعِ «به دست آوردن» احمقانه است. هیچ چیز ذخیره نمیشه. آیندهای در کار نیست. در اون صورت، حتا جمع کردنِ چیزی که بهش شرافت و آبرو میگن هم احمقانه است. حالا من هم مرضی دارم که داره من رو میکشه: مرضِ مرگ. از وقتی فهمیدهم، هیجان دارم. نمیدونم دقیقاً باید چیکار کنم. حتا نمیدونم باید ناراحت باشم یا خوشحال. البته سعی میکنم خودمو کنترل کنم. ولی بیشترین تغییری که حس میکنم همونه که گفتم: قواعد معمولیِ زندگی به هم میریزه. خیلی از کارایی که میکردم دیگه برام دلیلی نداره. خیلی چیزا نابود میشه. به نظر شما چی باقی میمونه؟
نقل قولها از آلبر کامو، «افسانة سیزیف» ترجمة محمدعلی سپانلو و دیگران، نشر دنیای نو، تهران، ١٣٨٢.