تضمین گرفتن از علم
دیشب گفتوگویی با سعید حجاریان و سعید شریعتی و محمد عطریانفر پخش شد دربارة علوم انسانی و مناسبتاش با وضع و حال خارجیها و بیتناسبیاش با حال و روز ما و مهمتر از آن خطرناکی این علوم و از راه به در رفتن مردم ما با آن. یادداشت زیر را بیش از سه سال پیش نوشته بودم در یاهو 360. فکر کردم انتشار دوبارهاش بیمناسبت نیست:
ادامه مطلبکروبیا کروبیا! سبز شده رنگ ریا
دیروز در راهپیمایی روز قدس موافقانِ دولت، علیه معترضان شعار دادند: «کروبیا کروبیا! سبز شده رنگ ریا». در جایی دیگر موافقان دستهای خود را به شکلِ ٧ وارونه (به شکل ٨) بلند میکردند تا نماد معترضان را به چالش کشیده باشند. به نظر من نکتهای در این شیوة مقابله با معترضان وجود دارد که آن را از شیوههای پیشین متفاوت میسازد.
ادامه مطلبدربارة برنامة تلویزیونیِ اعترافات
دیشب یکی دیگر از «برنامه»های تلویزیونیِ اعترافاتِ اصلاحطلبان پخش شد. آنچه در ادامه مینویسم دربارة یک «برنامة» تلویزیونی است نه یک دادگاه. منظورم آن است که موضوع را از منظر یک برنامة تلویزیونی بررسی میکنم و به خودِ دادگاه از منظر حقوقی و محتوایی کاری ندارم. به این برنامه را از دو منظر نگاه میکنم: یکی از منظر خودِ برنامه و محتویاتِ آن، و دوم از منظر مخاطب و اثرگذاری.
ادامه مطلبخدا زندانی است و من اعتراف میکنم
خبرنگار: چرا نگرش شما به مسایل سیاسی در این مدت کوتاه ناگهان تغییر کرد؟ (نقل به مضمون)
عطریانفر: خداوند قلبها را تغییر میدهد و شرایطی را برای انسان به وجود می آورد که خود را اصلاح کند و زندان بستر توجه و تذکر به نفس برای آغاز یک تحول روحی است.
من در اینجا به این وسیله از همة گذشتة خودم اعلام پشیمانی میکنم. من امروز فهمیدم که همة عمرم را تا به امروز در اشتباه بودهام. فریب خورده بودم. نادانسته، گفتههای دیگران و شنیدههای خود را تکرار میکردم. امروز فهمیدم که چهقدر سادهلوح و خاماندیش و زودباور بودهام.
ادامه مطلبواقعی ـ قلابی
به چه کسی باید رأی داد؟ جوابِ این سؤال، موکول به جواب این پرسش است که در این رقابت، مرکز منازعه کجاست؟ ماهیتِ تقابل از چه جنسی است؟ نزاع اصلی بر سر چیست؟ دو طرف، در کدام نقطه با هم برخورد پیدا میکنند و چه خطی است که فاصله و تفاوت میان رقیبهای اصلی را ترسیم میکند؟ گفتمانهای اصلیِ رقیب، چه ویژگیهایی دارند و چه تفاوتهایی؟
شدن یا نبودن
احساس میکنم حالا که داره تموم میشه، دیگه نگرانیِ «از دست دادن» نگرانیِ احمقانهایه به همون اندازه که ولعِ «به دست آوردن» احمقانه است. هیچ چیز ذخیره نمیشه. آیندهای در کار نیست. در اون صورت، حتا جمع کردنِ چیزی که بهش شرافت و آبرو میگن هم احمقانه است. حالا من هم مرضی دارم که داره من رو میکشه: مرضِ مرگ. از وقتی فهمیدهم، هیجان دارم. نمیدونم دقیقاً باید چیکار کنم. حتا نمیدونم باید ناراحت باشم یا خوشحال. البته سعی میکنم خودمو کنترل کنم. ولی بیشترین تغییری که حس میکنم همونه که گفتم: قواعد معمولیِ زندگی به هم میریزه. خیلی از کارایی که میکردم دیگه برام دلیلی نداره. خیلی چیزا نابود میشه. به نظر شما چی باقی میمونه؟ (مرض مرگ)
١ در آینده بودن
ما در فراموشی و خلسهای به سر میبریم که به هیجانات و تقلاهامان جهتِ خاصی میدهد: از یاد بردنِ مرگ. حضور یا غیبتِ مرگ، در معنای مفهوم «آینده» تأثیر تعیین کنندهای دارد. ما معمولاً به مفهوم آینده خیلی امیدواریم، به شدت به آن پناه میبریم و خودمان را در دامانش میندازیم. اصلاً به آن ایمان داریم. و این امیدواری و پناهبری و ایمان، با فراموشیِ مرگ امکانپذیر است. انگار در «آینده» میعادگاهی هست که به آن خواهیم رسید. و به این ترتیب، همة دردها، رنجها، اضطرابها، ناآرامیها، ناکامیها، کمبودها، از دست دادنها و به دست نیاوردنها، به چیزی (یا توهمی) به اسم «آینده» ارجاع داده میشود. انگار این آینده، پدری قدرتمند است که همة ناامیدیها و از دست رفتههامان را جبران میکند، یا حتا فراتر از آن، انگار آینده خداست. ما به آینده ایمان داریم و به سویاش دست دعا و تضرع برمیداریم. آینده، دین ماست و پناه ما. همان زمان موعود است.
ادامه مطلبمن متهمام
(در اهمیتِ مسافر کشی)
نمیدانم این فکر را کدام خدا از کدام آسمان، نصف شبی بین خواب و بیداری ناگهان توی سرم انداخت. چیزی بود شبیه به آن که میگویند الهام و شهود...
ادامه مطلبزندگی همون قدر بیهوده است که مردگی!
در جواب «مرض مرگ»؛ به قلم حسن کلاهی
با اینکه امروز اول فروردینه و سه روز دیگه تولد منه و امروز هم همین که از خواب بیدار شدم احساس درد شدیدی در بدنم میکردم و احساس میکردم که ممکنه سرما خورده باشم و کمی هم گلوم به خارش افتاده بود و بعد هم یادم افتاد که سیگار صبحگاهی در چنین وضعیتی اصلاً حال نمیده و خلاصه همه چیز برای شروع یه روز پر از دپرشن حاضر و مهیا بود، در کمال تعجب نمیدونم چرا حالم خوبه و زیاد هم حس بدی ندارم و این یعنی زیاد موقع خوبی برای نوشتن این نوشته نیست ولی بعد که یه کم فکر کردم به نظرم رسید با همین حال نسبتاً خوش هم میشه در جواب پستِ «مرض مرگ» یه چیزهایی نوشت.
ادامه مطلبمرض مرگ
بیشتر مردم مدتهای دراز زندگی کردهاند بیآنکه به آن بیندیشند. فقط در یکی از روزها «چرا؟» سر برمیدارد و در خستگیِ حیرتآلود، همه چیز آغاز میشود.
من بیست سال دیگه میمیرم. الآن حدود سی و شش ـ هفت سالمه. یعنی نزدیک چهل. بیست سال دیگه میشه نزدیک شصت. فکر میکنم واقعبینانه است؛ نه خیلی خوشبینانه نه خیلی بدبینانه.
ادامه مطلبمجلس زنانه در مکان دیگری برگزار میگردد؛ پس: لطفاً خانمها از آن طرف
بحثی در پیامدهای اخلاقیِ مردسالاری برای زنان در ایران
1 جمع زنانه
زنها در میانشان چشم و همچشمی شدید است. مایلاند سر و وضع ظاهریشان را به نمایش بگذارند. در جمعهایشان یکی از مهمترین موضوعهای صحبت، مدل مو و لباس و دکور خانه و قیمت و جنسِ و فرمِ آخرین خریدهایشان است. معمولاً حسودند. غیبت کردن، یکی دیگر از موضوعهای مهم در صحبتهایشان است. زنها از کنجکاوی در امور خصوصی اقوام و خویشان و دوستان و آشنایان و همکاران لذت میبرند و تحمل خودداری از این کنجکاویها را ندارند. زنها زیاد غُر میزنند. یکی دیگر از موضوعاتِ مهم در جمعهایشان، گله و شکایت از این و آن پیش همدیگر است که مثلاً فلانی فلان حرف را زد و منظورش بهمان چیز بود به فلان جایِ من برخورد و مثلاً من مدتی است با او قهر هستم و خلاصه از این جور حرفها. زنها از مرد قوی خوششان میآید. حتا دوست دارند مردشان قویتر از خودشان باشد.
ادامة مطلب را در جمع کوچهنشینان بخوانید